فرا - مرزی
وبلاگی برای بشردوستان بدون مرز


لطفاً اسمتان را به لاتين بنويسيد!

 

آرشيو:

<< February 2019 >>
Sun Mon Tue Wed Thu Fri Sat
 01 02
03 04 05 06 07 08 09
10 11 12 13 14 15 16
17 18 19 20 21 22 23
24 25 26 27 28



* تماس


تنها انقلاب واقعی، تغییر در روان انسان

   1. ملاحظات کریشنامورتی در هندوستان:

 قسمت اول- قسمت دوم- قسمت چهاردهم- قسمت پانزدهم


If you want to be updated on this weblog Enter your email here:



rss feed



7.12.13
     
ماندلا، کاش نمی مردی!

  

یادداشتی صبحگاهی به بهانه‌ی هجوم هوچی‌گرانه به مرگ ماندلا!

اگر دست من بود و اگه امکانش رو داشتم و اگه میتونستم با نلسون ماندلا در روزهای آخر زندگی‌اش تماس بگیرم، حتماً ازش خواهش می کردم که تا میتواند جلوی مرگ خودش را بگیرد و اگه امکانش نبود، تلاش کند تا خیلی بی سروصدا و آرام و بدون درز کردن هیچ خبر خاصی مرگ خود را بپذیرد!

البته درست در لحظه‌ای که آخرین کلمه را تایپ می کردم این ایده از هپروت به ذهنم رسید که: خب، نلسون ماندلا مدتها بود که مرده بود؛ حتی پیشتر از آنکه تبدیل شود به یک سوژه، تبدیل شود به موضوع فروش خبر و متن و مطلب و پر کند ساعات شلوغ رسانه‌ها رو.

پایان یکی از کریه‌ترین دوران بربریت انسانی و کنارگذاشتن علنی نمود چنین بربریتی یعنی این باصطلاح نژادپرستی روزمره و به عبارتی، قرار گرفتن چنین نابخردی آشکار در حد یک رفتار روزمره سیاسی و حقوقی یک کشور و یک جامعه، ضرورتی بود که دیگر هیچ کس قادر نبود از آن بهره‌ای ببرد. جامعه متورم از خشونت آفریقای جنوبی نمی توانست زمینه لازمه برای کسب سود و سرریز منافع برای مراکز مالی و قدرت اصلی جهانی باشد. باید کنار گذاشته میشد و این روند بصورت سمبلیک به پایان دادن دوره زندان ماندلا و سپس با رئیس جمهور شدن وی تبدیل به یک امر رسانه‌ای شد. برای همه ما کم و بیش آشکار هست که یک تصمیم تا بخواهد روی زمین سفت جای بگیرد، به گذر زمان و مواظبت و تلاش و غیره نیازمند هست. صبر و حوصله و تمایل نلسون ماندلا هم بهرحال در این راستا نقش داشت اگرچه نمیتوان حضور قدرتمند افراد دیگر جمع دستگاه رهبری جنبش آزادی‌بخش آفریقای جنوبی را نادیده گرفت.

بهرحال آنچه مرا وامیدارد تا چنین پیشنهادی را آنهم به انسانی بدهم که مسئولیت بزرگی روی دوشش افکنده شده تا ثابت کند جهان بطور دردآلودی فاقد حضور قهرمان است و در واقع نسل قهرمانان به پت پت افتاده و عنقریب آخرین بازماندگانش نیز جهان را ترک خواهند کرد، بخاطر همین فضای عجیب و غریب رسانه‌ای است که حول مرگ وی راه انداخته‌اند. درست در همین لحظه به آن انسانهائی فکر می کنم که کار و زندگی روزمره‌شان، اگرچه منباء و منشاء حیات و گذران‌شان است اما اگر درونش عناصر مشخصی از مهر و عطوفت و اثراتی از قهرمانی نباشد، کار دنیا حتی یک میلی‌متر هم پیش نخواهد رفت.

به همه آن زندانیانی فکر می کنم که لحظات ترس و دلهره و آخرالنهایه در درصدی بسیار ناچیز دارند به قهرمانی خود به کاری که برای چیزی فراتر از تلاش برای گذران فردی خود انجام می دهند می اندیشند. قهرمانی، امری نیست که به بزرگی و کوچکی کار مربوط باشد؛ قهرمانی یک کیفیت هست و تنها میتواند از انسانی بروز کند که رابطه تنگاتنگی بین کارکرد عاطفه و عشق و امید با گذران روزمره خود برقرار کرده. در این منظر دیگر هیچ کس بزرگ نیست و هیچ کس کوچک نیست و قهرمانی تنها شامل ژنرال‌ها نمی شود و بطور کلی همه آنانی را در بر میگیرد که امور حیاتشان محدود به پیش بردن امور منحصر به خود و برای خود نیست.

با اینهمه دلیل سوالم هنوز اینها نیست. میدانم و یقین دارم جهان را تنها قهرمانی، عشق، عطوفت، هشیاری، ترکیبی از همه آنها با خرد نجات خواهد داد؛ میدانم و امیدم تنها به همین وجه از هستی انسان هست؛ آنجائی که بتوانی در حین انجام کاری، منفعت معنی خود را از دست میدهد و عمدتاً سبک‌شدن شانه فردی دیگر از باری سنگین مدنظر قرار میگیرد. هرآینه که دلت برای دیگری می تپد از سلاله قهرمانان خواهی بود؛ از سلاله انسانهائی که شاید از کراتی دیگر باشند و تنها برای بازگرداندن روند هستی انسانی به چرخه عمومی حیات در کهکشان روی زمین پدیدار شده‌اند؛ از سلاله موجوداتی که حیاتشان روالی عادی بخود نمی گیرد وقتی با اینهمه ناهنجاری، بهم‌ریخته‌گی، بی‌نظمی و فقدان کمترین امید به زندگی روبرو میشوند.

شاید آنطور که رسانه‌ها گفته‌اند و یا بهتر بگویم مجبور به اعتراف بوده‌اند، ماندلا یکی از چنین افرادی بوده، اما یقین دارم جهان مملو از قهرمان و آکنده از قهرمانی است و برای هر انسانی شرائط و امکاناتی پیش می آید که زندگی خود را با آن همسو و عجین نماید و گذرانش را از بردگی به خود و برای خود و همه چیز را معطوف به خود دیدن، برهاند.

باز میگویم: اگر قرار بر این بوده که ماندلا تبدیل به سوژه‌ای شود تا رسانه‌ها درک خاصی از قهرمانی را به جهانیان بنمایانند و هر بی سر و پا و سفله‌ای بیاید و مثلاً درباره ماندلا و نه قهرمانی و نه انسانی برای دیگران بودن؛ بلکه برای در بوق گذاشتن این نکته دهان بگشاید: دوران قهرمانی‌ها به سر رسیده و نسل قهرمانان مرده‌اند و می میرند و اگر هم زنده‌اند، مرگشان را انتظار می کشند و ... آری، ماندلا می توانست با محروم کردن رسانه‌های جهان که بوق‌های قدرت در دنیا هستند از بهره‌گیری از مرگ خود، آخرین نمود قهرمانی خود را نیز به تاریخ هدیه کند.

این روزها در هر گوشه و کنار شاهدیم کسانی بلندگو به دست میگیرند و درباره " او " کسی که میتوانست هر نامی داشته باشد، صحبت کنند و بگویند: این، " او " بود که اینطور زندگی کرد و این هم امر غریبی است و هیچ کس نمی تواند این چنین باشد...

اگر قرار بود ثمره زندگی تو، نلسون ماندلا، چنین باشد، همان بهتر که نمی مردی و اگر هم نفس‌هایت به پایانش نزدیک میشد، همانا در گوشه‌ای خلوت و بدور از سروصدای رسانه‌ای می گذراندی و یا لااقل وصیت می کردی: هیچ رسانه‌ای و مطلقاً هیچ رسانه‌ای حق ندارد مرگ مرا به فروش برساند و برای قبای کریه خود عبائی بدوزد!


نوشته شده در ساعت: 07:54 am توسط: فرا - مرزی

نظرشما  


30.10.13
     
زمزمه های صبحگاهی23

  

سیگارم را بنام تو میگیرانم

به خاطره چهره‌ات

که در مستی سکرآور شراب

گلگون شده بود

و خوابی که از پی همآغوشی

در آن فرورفته بودی

و اتاقی که از مستی و لذت و ارگاسم

منفجر میشد

و هدایائی که در هر گوشه‌ای نامی و گاهی،

حسرتی را فریاد میکرد

و من

آخرین سیگار بازمانده در قوطی را

بازهم بنام تو میگیرانم

و اینبار همراه با نشاندن نشانی از سحرگاهان

و امتداد سیگارهائی که ساعت دوازده شب را

به پنج صبح متصل کرده بود.

و تو با نگاهی مستانه به آینه

آنگاه که نشانه‌های سیاه روی پوستت

به گذرانی می اندیشی که شب‌ات را بهم بافته بود

و سر در بالش فرو می بری

شاید به شرم، شاید به لذت.


نوشته شده در ساعت: 10:09 am توسط: فرا - مرزی

نظرشما  


30.6.13
     
یادداشت‌های سحرگاهی – 23

  

 

( ویژگی این یادداشت‌ها اینه که تردیدهای یادداشت نیمه‌شبانه رو در خودش حمل نمی کنه! آخه، نوشته‌های شبانه و نیمه‌شبانه – چه نوشته‌ای کوتاه باشه و چه بلند – صبح که میام سراغش، انگار یک نفر غریبه از توی من اونو نوشته! و مدام درگیر میشم با خودم که بالاخره من " من " هستم، یا من " یکی دیگه " هستم! همانی که نیمه‌شبا و در سکوت و راز و نیازهای خود کلاً میره تو فازی دیگه؛ فازی که در فقدان کامل زمان و مکان و ملزومات متعارف سیر می کنه و گاه، زندگی روالی سیال به خودش میگیره و آدم فکر می کنه که لحظات رو داره بصورت خزنده پیش میره و یا حبابی هست که در یک بطری سربسته از مایه مدام به حباب‌های دیگه وصل میشه و جدا میشه و کوچیک میشه و بزرگ میشه و ... خب، نوشته‌های سحرگاهی و دقیقاً در زیر تأثیر نوری هرچند کورسو و یا در پهنای کامل خورشید، از یه جنس دیگه‌ای هست! ملزوماتی تو رو به سوی خودش میکشونه! از رفتن سر کار گرفته تا نوشیدن قهوه‌ای، نگاه به سرتیتر خبرها از این یا آن کانال تلوزیون و این و آن سایت اینترنتی و گاه دل دادن به تفسیری و گزارشی و از این قبیل تا کمی ورزش و ایستادن کنار نرده بالکن و نوشیدن قهوه و نگریستن به جنگلی که در چشم‌انداز پشت خانه‌ام قرار داره؛ سر فروبردن به حرکات کلاغ‌هائی که انگار صاحب اصلی مجتمع مسکونی ما هستند و با وسواس خاصی به هر پرنده و چرنده و خزنده‌ای حمله میکنند تا از محدوده ساختمان دور نگهشون دارن ... تا حتی کلاغی را دیدم – یاد سهراب بخیر: من کلاغی دیدم که به گربه‌ای می خندید! – که موی دماغ گربه شده بود و با سرسختی تمام اونو از دور و اطراف درختی که بالایش نشسته بود دور میکرد و حتی تا چندین متر آنطرفتر هم نگذاشت گربه با آرامش حریم مخصوص خودش رو علامت‌گذاری کنه! ... خب، این چنین گذرانی زندگی رو از کنکاش‌های درونی بیرون میاره و زندگی ما بیشتر بیرونی است تا درونی! یادداشت‌های نیمه‌شبانه کنکاشی است کاملاً درونی و بازی با تصاویری که درونمان از حضور در حیات و هستی بیرونی متصور میشود! )

کلاس هشتم دبیرستان و در دوران به قولی متوسطه بودیم که به تشویق دبیر ادبیاتمان فکر کنم آقای علی‌اکبر مرادیان بود که شعرهائی هم به گیلکی و فارسی می سرود و با نام " بوسار " در برنامه دوبیتی‌های گیلکی در برنامه رادیوئی می سرود و منتشر میکرد، هرکدام در کنار نوشته‌ای که برای تیتر خاصی بعنوان انشاء می نوشتیم، مجاز بودیم اگه نوشته‌ای یا چیزی در جائی خواندیم و آنرا جالب و مناسب تشخیص داده‌ایم سر کلاس هم بخوانیم! ( جستجوی من در اینترنت و دیدن عکسی از آقای مرادیان، این انسان دوست داشتنی و خواندن شعری گیلکی از ایشان، قلبم رو فشرد! انسانی دوست‌داشتنی که با چشمان و دستانی نگران روزهای بعداز انقلاب از ما محافظت میکرد که مبادا گزندی به ما برسد؛ انگار همه ماها شاگردانش در دوره‌های مختلف کار معلمی همچون فرزندان خودش می دید و ... ) متنی رو که در پائین می آورم یکی از خوانده‌های آن دوره‌ام بوده و وقتی اینو توی کلاس خواندم، همان نگاه به نیش باز آقای مرادیان برایم کافی بود که انتخابم به دلش نشسته!

عده‌ای از دانشمندن در پی تحقیق در زمینه تاثیر نیروی عادت و چگونه‌گی تحولات تدریجی و تدقیق در نظریه داروین در گسترش تنوع و مختصاتی که هرکدام به خودشان گرفته‌اند، ماهی کوچکی را از دریا گرفته و مدتی حدود چندین ماه در برکه‌ای تحت‌محافظت قرار دادند. ماهی، که روزگاری در دریا می زیست، ابتدا بی‌تابی میکرد و مدام در حاشیه برکه شنا کرده و انگار در تلاش بود تا منفذی یافته و بگریزد و خود را به دریا برساند. تلاش‌هایش پس از مدتی کوتاه به همزیستی‌اش با امکاناتی گذشت که در شرائط فعلی با آن روبرو بود؛ غذای کافی، فقدان خطر و احتمال بلعیده‌شدن توسط حیواناتی بزرگتر و بطور کلی احساس امنیتی که در این مجموعه داشت، خیلی زود روی او تأثیر گذاشته و او را با محیط همراه نمود.

دانشمندان پس از دیدن چنین حالت و وضعیتی تصمیم گرفتند اینبار ماهی را برای مدتی در یک حوض بگذارند. دوباره همان روال تکرار شد و ماهی فضای جدید را با بی‌تابی تمام دنبال نمود. اینبار اما در فاصله خیلی کوتاه‌تری به محیط عادت کرده و با آن کنار آمد. دانشمندان این تمایل انطباق را به فال نیک گرفته و اینبار در فاصله کوتاه‌تری تصمیم گرفتند تا ماهی را به جائی کوچکتر انداخته و در فضائی به اندازه یک طشت از او حفاظت کنند. شرائط آنچنان بود که تبدیل مداوم آب طشت مثل آکواریوم ضروری شده بود و ماهی به آرامی داشت به ترکیب متعارف هوا و آب عادت میکرد و گاه حتی سرش را هم از آب بیرون آورده و هوا را می بلعید؛ انگار تصمیم گرفته بود که با دانشمندان صحبت کند و صدایی بسیار ضعیف هم در حرکت هوا توی گلویش شکل میگرفت.

کار با ماهی و در طشت برای دانشمندان بسیار دلچسب بود؛ آنها دیگر به ماهی مثل یکی از دوستان نزدیک و همچون حیوان خانگی برخورد کرده و هر کدام چند دقیقه‌ای رو به ماهی ایستاده و باهاش صحبت میکردند. ماهی هم با چشمان کنجکاوش و لب گشودن‌های مدام به آنها خیره میشد و سعی میکرد تا حرکات لبان آنها را حدس زده و بفهمد که منظورشان چیست.

مدتی گذشت. دانشمندان اینبار تصمیم گرفتند ماهی را در حفاظت کامل مدتی توی یک بشقاب گود قرار دهند طوری که نه تمام بدن ماهی، بلکه تنها امکانی برایش باشد که گاه سرش را در آب فروبرده و اگر لازم آید همان تنفس متعارف‌اش را دنبال نماید. چندتائی داوطلب از میان دانشمندان پذیرفتند که شبانه‌روز به مراقبت از ماهی پرداخته و او را که حال به دوستی و عضوی از مجموعه خودشان بدل شده بود، از هرگونه خطر احتمالی مواظبت کنند. چند روزی نگذشت که یکی از دانشمندان خبر داد ماهی از بشقاب بیرون پریده و پس از گشتی کوتاه، دوباره به بشقاب برگشته است! همه دانشمندان جمع شده و این صحنه را یکبار دیگر تعقیب نمودند. ماهی جلوی چشم آنها از بشقاب بیرون آمده و با حالتی خیزشی روی کف میز آزمایشگاه حرکت کرده و  باز به بشقاب برگشت. دانشمندان بشقاب‌های دیگری هم گذاشتند تا ماهی در صورت نیاز مجبور نباشد مدام به بشقاب خودش برگردد و با اینکار شاید بتواند مسیر طولانی‌تری طی کند...

این آزمایش نیز با موفقیت تمام پیش رفت و پس از مدتی، ماهی تنها برای ساعات معینی و خصوصاً آن زمانی به بشقاب بر میگشت که دانشمندان چراغ آزمایشگاه را خاموش کرده و خود می خوابیدند. ماهی نیز در بشقاب خود لم داده و صدای بلب، بلب اش به آسمان می رفت!

ماهی دیگر عادت کرده بود در سطح آزمایشگاه به هر گوشه و کناری برود. دانشمندان هم عادت کرده بودند او را بصورت حیوانی ببینند که انگار از همان ابتدای خلقت روی میز آزمایشگاه ورجه وورجه میکرد. چندین ماه گذشت و ماهی به هر گوشه و کناری سر میزد و تمام محوطه آزمایشگاه را سرک کشیده بود. در تمام این مدت فضائی که در آن قرار داشت، فضائی بسته و آزمایشگاهی بود. در یکی از روزهای تعطیل که تنها نگهبانی در آزمایشگاه مانده بود و بقیه رفته بودند، با باز بودن در آزمایشگاه ماهی به بیرون از آزمایشگاه پای گذاشت. بیرون و هوایی که در آنجا بود را آرام آرام مزه مزه میکرد. نگهبان در یک لحظه خاص متوجه شد که ماهی نیست. به دنبالش گشته و او را به داخل آزمایشگاه آورد.

بعداز آن روز دانشمندان پذیرفتند که میتوانند گاهی در آزمایشگاه را برای او باز بگذارند و بدینسان ماهی گاهی به بیرون آزمایشگاه میرفت...

در یک روز دوشنبه که دانشمندان سر کار آمده و طبق معمول برای خوش و بش به بشقاب‌های ماهی مراجعه کردند، او را نیافتند. همه گوشه و کنار را گشته و محوطه بیرونی آزمایشگاه را نیز... یکی از دانشمندن ناگهان با فریاد خود بقیه را به طرف خود کشاند. ماهی در حوض آب محوطه آزمایشگاه غرق شده بود!


نوشته شده در ساعت: 07:22 am توسط: فرا - مرزی

نظرشما  


20.5.13
     
بحث چهارم

  



 مسئوليت ما بعنوان انسان چيست؟

دکتر آندرسون: در پایان صحبت قبلی به این سوال رسیده بودیم که: آيا بين ايده مسئول‌بودن در قبال اعمال خود و مسئول‌بودن در عمل، تفاوتی وجود دارد؟ شايد بد نباشد که بحث کنونی خودمان را از همين نقطه آغاز نماييم؟

کریشنامورتی: در اينجا يک تفاوت آشکار بين مسئول‌بودن برای چيزی و مسئول‌بودن بطور عام وجود دارد. مسئول‌بودن برای چيزی، پيشاپيش اين معنی را تداعی ميکند که فرد هدف مشخصی دارد، و اينکه مايل هستی به چيزی برسی. اما احساس مسئوليت، اين مفهوم را ميرساند که برای هر چيزی بايد مسئول بود، و نه در يک عرصه مشخص. من خود را مسئول در قبال تعليم و تربيت احساس ميکنم، همچنانکه در عرصه سياست، من خود را در قبال شيوه زندگی خود، رفتار خود، مسئول احساس ميکنم. اين يک نوع احساس مسئوليت گسترده و همه‌جانبه است که ميبايست پايه اساسی اعمال ما را شکل دهد.

دکتر آندرسون: من فکر ميکنم که اين موضوع ما را به مباحث پيشين ما برميگرداند، به وضعيتی بحرانی که ما درباره موجوديت آن صحبت کرده بوديم. اگر بحرانی شکل بگيرد، اينکه بگوييم من تنها و تنها مسئول اعمال خودم هستم و بحران فوق بمن ربطی ندارد، يک برخورد نامناسب خواهد بود، چون احساس مسئوليت را به بيرون از خود و ديگری منتقل کرده‌ام. و براين اساس برای وظايفی که پيش رويمان قرار ميگيرد و نيازمند عمل معیّنی ميباشند، مرتکب اين اشتباه خواهيم شد که خود را صرفاً با تصاويری از باصطلاح " اعمال خود " سرگرم مينماييم. حال آنکه من در واقع امر، اعمال خودم هستم.

کریشنامورتی: بله همين است، کاملاً صحيح است.

دکتر آندرسون: من همان اعمال هستم.

کریشنامورتی: و اين بدين‌معنی است که احساس مسئوليت در عمل به عرصه‌های بيرونی منتقل ميشود، چه در سياست، در مذهب، در تعليم و تربيت، در جهان سياست، و در کليت زندگی؛ اين يک احساس مسئوليت در قبال تمامی عرصه‌های رفتار خود ميباشد. و نه اينکه به يک راستای معیّن تأکید نمايد. حال آنکه فکر ميکنم، اگر گفته شود:" من مسئول اعمال خود هستم"، چيز ديگری از آن تداعی ميشود. چون اين بدين معنی است که تو خود را برای اعمالی مسئول احساس ميکنی که در انطباق با تصورات تو از چيزی بنام رفتار و اعمال تو تداعی ميشود.

دکتر آندرسون: ميگويند که بچه ها آزادند، چون آنها پاسخگو و مسئول نيستند. اما من فکر ميکنم که با بيان اين جمله ما يک خيال خوش از گذشته را در خود بيدار ميکنيم که آزادی ميتواند تنها در حالت مشخصی باشد. حال آنکه تو دقيقاً همان عملی هستی که انجام ميدهی...

کریشنامورتی: ... و برای آن هيچ محدوده‌ای نميتوان متصور شد.

دکتر آندرسون: ... در اينجا هيچ محدوده‌ای نيست.

کریشنامورتی: ببينيد، اگر شما خود را بطور همه‌جانبه مسئول احساس کنيد، مسئوليت شما در قبال بچه‌هايت چه وضعيتی خواهد داشت؟ در واقع: در مورد تعليم و تربيت آنها. آيا آنها را بگونه‌ای تربيت خواهيد کرد که کماکان دنباله‌روی پاسخهايی باشند که جامعه در مورد مسائل اجتماعی و شخصی ميدهد؟ چنين کاری اين معنی را ميرساند که تو وضعيت غيراخلاقی جامعه کنونی را کاملاً مورد تأیيد قرار ميدهی. اگر شما خود را مسئول احساس ميکنيد، اين احساس مسئوليت از همان اولين لحظه تولد بچه تا آخرين لحظات حيات او را در بر ميگيرد. تربيت صحيح _ نه تربيتی که بچه را دنباله‌رو بار آورد، و يا اشتياق موفق‌بودن را در او دامن زند، و به انواع مليتها او را تقسيم نمايد، که خود به جنگها منجر خواهد شد. آيا متوجه منظورم ميشويد؟ برای همه اينها شما مسئول هستيد، و نه اينکه تنها برای يک عرصه مشخص. و با همه اينها تو مسئوليت خود را در عرصه معیّنی محدود ميکنی و ميگويی: " من مسئول اعمال خودم هستم"، اعمالی که به آنها اشاره داری در کجا واقع هستند؟ آيا تو ميتوانی برای اعمالی که محصول برداشتهايی از کتب و مناسک مذهبی و يا عرف عمومی است و به شکلی از اشکال به تو نيز منتقل شده، مسئول باشی؟ و آنرا اعمال خود بنامی؟

دکتر آندرسون: ميفهمم که چه ميگوييد.

کریشنامورتی: کمونيستها، بعنوان مثال، ميگويند که دولت مسئول است. مجيز دولت را ميگويند، دولت ميشود خدا و تو مسئول در قبال دولت ميگردی. اين محتوای آن چيزی است که آنها بر اساس يک ايده معیّن ساختهاند، اينکه دولت چگونه بايد باشد و آنها نيز سعی ميکنند بر آن اساس دست به عمل بزنند. وليکن اين عمل‌کردن مسئولانه نيست، برعکس کاملاً غير‌مسئولانه است. حال آنکه عمل‌کردن، خود بمعنی اين است که: همين لحظه چيزی و يا حالتی پيش بيايد و تو در قبال آن واکنش نشان دهی. تحرک درونی در مفهوم مشخص فعل عمل‌کردن نمود اين است که همين حالا، و در همين لحظه کاری انجام دهی. مفهوم " کاری را همين لحظه انجام‌دادن "، بايد از گذشته آزاد باشد. در غير اينصورت تو کاری جز تکرار مکررات انجام نميدهی _ و تنها سنتها را تداوم ميبخشی. و اين غيرمسئولانه است.

دکتر آندرسون: اين موضوع مرا بفکر " شينگ ۱ " _ نام کتابی مذهبی است _ مياندازد، وضعيتی که بنظرم، اين قواعدی را که شما بدان اشاره داريد، ميتوان در آنجا باز يافت. اگر توانسته باشم آنرا درست و برپايه ترجمه اصلی بازگو نمايم، چنين اشاره دارد:" ای انسان والا! " _ مفهوم مورد نظر در اينجا انسانی است که از پلکان جاه و مقام بالا نرفته _ " نگذار انديشه‌هايت بيش از ميدان عمل خود پراکنده گردد". از اين جمله ميتوان اين مفهوم را استنباط کرد که بگذار همانطور که هست باشد، و نگذار انديشه‌ات خود را مسئول چيزی خارج از خود بداند، و يا اينکه ميبايد چگونه خودش را مسئول احساس کند، و يا ميبايد به چه کاری مشغول باشد، بلکه درست اين لحظه " هست " اوست که نمود مييابد....

کریشنامورتی: مسئوليت ...

دکتر آندرسون: بله، يک انسان والا بيش از ميدان عملکرد خود، به انديشه‌هايش برای پراکنده‌شدن امکان نميدهد. اين مفهوم ما را مجدداً به موضوع " انکارکردن" برميگرداند. چون اگر او انديشه‌های خود را ميدان نميدهد که بيش از عرصه عملکرد خود، پخش و پلا گردند، بدين معنی است که او امکان پراکندگی افکارش را نفی ميکند تا اين افکار نتوانند بجای برخورد مستقيم با يک چالش در عرصه‌های ديگر خود را مشغول گردانند. آيا اينطور نيست؟

کریشنامورتی: بله، صحيح است.

دکتر آندرسون: بله، من متوجه هستم. دليل اينکه من گفته شخص ديگری را در اينجا وارد کرده‌ام اين است که، اگر آنچه شما ميگوييد حقانيت دارد، و اگر آنچه که آنها ميگويند نيز حقانيت دارد، در اينجا يک مفهوم مشترک بايد باشد. و من بخوبی مجسم ميکنم که برای شما تأکید عموماً روی عمل متمرکز ميگردد، و آنهم در عاليترين وجه خود. اما اين موضوع مرا به اين انديشه واميدارد که شايد بتوان گاهاً گريزی زده و ميتوانستيم رابطه‌ای بين انديشه‌ها و آثار گرانقدر ادبی با اين مفاهيم ايجاد ميکرديم، بالاخص آثاری که اين نگرانی را دامن ميزنند که توسط مردم خوب درک نمی شوند. من ايجاد چنين رابطه‌ای را سودمند ميدانم.

کریشنامورتی: يک لحظه تصور کنيد که در تمام دنيا حتی يک کتاب وجود ندارد.

دکتر آندرسون: مسئله کماکان پابرجا باقی خواهد ماند.

کریشنامورتی: بله مسئله کماکان پابرجا باقی خواهد ماند.

دکتر آندرسون: طبيعتاً، قطعاً.

کریشنامورتی: فرض کنيم که دراينجا کسی نيست، نه معلم، نه رهبر، کسی که به تو بگويد که اين کار يا آن کار را بايد انجام دهی _ و اين را انجام بده، آنرا انجام نده _ شما اينجا هستيد، شما خود را همه‌جانبه و با تمام وجود، مسئول احساس ميکنيد.

دکتر آندرسون: صحيح است.

کریشنامورتی: پس بايد مغز شما بطرزی خارق‌العاده فعال و در عين‌حال روشن‌بين باشد. و نه در گيج‌سری و سردرگمی و يا در هرج و مرج و يا در احساسی از ناامنی قرار داشته باشد. شما بايد به يک ذهن روشن‌بين و يک درک روشن دسترسی داشته باشيد. و اگر شما در بند گذشته اسير باشيد، هيچگاه نخواهيد توانست روشن‌بينانه بيانديشيد. و بدينسان شما عملاً گذشته را در زمان حال تداوم ميبخشيد و آنرا تا آينده ادامه ميدهيد. شايد برخی هماهنگی‌ها و تطبيق‌ها نيز در آن وارد نماييد، اما اين همه آنچيزی خواهد بود که ميتوانيد انجام دهيد. اين موضوع کماکان اين سوال را طرح ميکند که: ما چه نوع احساس مسئوليتی را در مناسبات بين انسانها در مدنظر داريم؟

دکتر آندرسون: بله ما کماکان در مبحث رابطه انسانها با يگديگر هستيم.

کریشنامورتی: بله برای اينکه اين امر بنياد اساسی زندگی ماست: در مناسبات قرار داشتن، در تماس بودن با سايرين.

دکتر آندرسون: ما در تماس با يکديگر قرار داريم. اين آنچيزی است که وجود دارد، هست!

کریشنامورتی: خُب، حال مفهوم رابطه بين انسانها به چه معنی است؟ اگر من خود را کاملاً مسئول احساس ميکنم، آن احساس مسئوليت خود را در مناسبات خود با فرزندانم، با خانواده‌ام، و با همسايه‌ام، کسی که درست در کنار خانه‌ام زندگی ميکند و يا دهها هزار کيلومتر دورتر، او کماکان همسايه من است، آری اين احساس مسئوليت در اين عرصه ها ميبايست خود را بروز دهد. بنابراين، چه مسئوليتی من دارم؟ چه مسئوليتی يک فرد بعهده دارد، کسی که خود را غرق در اين احساس ميبيند که بايد چراغ راه خود باشد و در عين زمان همه‌جانبه مسئول است؟ من فکر ميکنم که اين مسئله را ما بايد همه‌جانبه مورد تحقيق و بررسی قرار دهيم.

دکتر آندرسون: ميدانيد، من فکر ميکنم که تنها آن فردی که خودش را کاملاً مسئول احساس ميکند، در مفهومی که شما از آن در مدنظر داريد، در موقعيتی قرار ميگيرد که يک چنين تصميم "خالصانه" ای را که شما به آن اشاره داريد، بگيرد.

کریشنامورتی: اما من مايلم که بگويم: آيا گرفتن چنين تصميمی اساساً وجود خارجی دارد؟ تصميم‌گيری بمعنی يک انتخاب است، يک انتخاب بمفهوم ترديدی است که ذهن انسان در بين اين و آن دارد. اما برای ذهنی که روشن‌بين است، انتخابی مطرح نيست، او تصميم نميگيرد، او عمل ميکند.

دکتر آندرسون: اين موضوع مارا کماکان به موضوع "ناديده‌گرفتن" و انکار برميگرداند.

کریشنامورتی: بله طبعاً.

دکتر آندرسون: شايد بتوان تصميم‌گيری خالصانه را بدينگونه بيان کرد: دقيقاً در همان لحظه که عمل تصميم‌گيری انجام ميگيرد، به شکلی از اشکال عمل نفی‌کردن تداعی ميشود، که خود بعنوان يک عمل معیّن ميتواند در نظر گرفته شود.

کریشنامورتی: اما من ترجيح ميدهم که کلمه تصميم را استفاده نکنم، چون بمفهوم آن است که من انتخابی را بين اين و آن پيش برده‌ام.

دکتر آندرسون: شما بدين جهت آنرا مورد استفاده قرار نميدهيد که ميتواند نمود يک تقابل باشد.

کریشنامورتی: بله، ما فکر ميکنيم که ما آزاد هستيم، چون مثلاً ما ميتوانيم انتخاب کنيم. آيا ذهن انسان، چون قادر به انتخاب است، آزاد ميباشد؟ و يا اينکه درست اين امر نشانه آزاد‌نبودن او و در بند‌بودن اوست که مجبور است انتخابی را پيش ببرد؟ انتخاب‌کردن همواره بدين معنی است: بين اين و آن انتخاب‌کردن. اين نکته روشنی است. و اين بدين معنی است که ذهن در آن لحظه شناخت روشنی ندارد بهمين دليل او امکان انتخاب مييابد. امکان انتخاب نشان از نامطمئن‌بودن دارد. برای ذهنی که همه چيز را روشن و واضح ميبيند، انتخاب وجود ندارد، او عمل ميکند. ما مشکلات گسترده‌ای را پشت سرميگذاريم که بگوييم ما انتخابات آزاد داريم، اينکه امکان انتخاب آزاد بمعنی آزادی و رهايی است. من ميگويم، برعکس: داشتن حق‌انتخاب، به معنی وجود ذهنی است که نامطمئن است و بنابراين آزاد نيست.

دکتر آندرسون: اين نکته ذهن مرا به ايده‌ای مشغول ميگرداند که بين آزادی يک انسان بعنوان يک روش برخورد، و آزادی انسان بعنوان يک خصوصيت ذاتی، تفاوت قائل ميشود. ما بطور کلی اين ايده را در نظر ميگيريم که آزادی يک حالت خاص از رفتارهای انسانی در زندگی روزمره اوست و با آنچه که شما از رهايی در مدنظر داريد، اساساً متفاوت ميباشد.

کریشنامورتی: بياييد به موضوع خودمان برگرديم. چه مسئوليتی انسان در روابط فی مابين دارد؟ چون رابطه، چيزی است که زندگی ما در آن موج


نوشته شده در ساعت: 02:42 pm توسط: فرا - مرزی

نظرشما  


10.3.13
     
نوشته‌هائی پراکنده – 2

  

    ( تنها انگیزه این نوشته یادآوری نگاهی است مهربان، صمیمی که از قلبی بزرگ نشأت گرفته بود و در گوشه‌ای از نگاه غیرمستقیم من نقشی ابدی از خود باقی گذاشت. )

    زندگی مانند حرکت در خیابانی است یکطرفه که هیچ امکانی وجود ندارد تا مسیر رفته را بازگشت و یکبار دیگر و اینبار با استفاده از دیده‌ها و شنیده‌ها و حوادث و پیچ و خم‌های پیش روی، آنرا تصحیح نمود. بخش اعظم این راه در اوج بازیگوشی ذهن و جان و در بیخبری محض پشت سر گذاشته میشود. راهی است که تنها برای تو و در ذهن تو شگل گرفته میشود و در واقع این خیابان تنها و تنها به نام توست و برای توست.

    اینرا خوب میدانی و یاد گرفته‌ای که تمام این خیابان را تا انتهای آن تنها خواهی رفت؛ چه بخاطر آن وسیله‌ای که حامل " تو " است و چه همه عواملی که تنها در این " تو " و در فردیت آن تمرکز می یابد، باز بینی می شود، حافظه میگردد و در بازی‌های رنگارنگ زمانه، در نقش‌های گوناگون زمینه ساز خیال‌سازی‌ها و رویا‌پردازی‌هایت می گردد.

    بارها و بارها در دوره‌های گوناگون شاهد آن هستی که عده‌ای در این راه با تو همراه هستند. تصور اولیه و کودکانه تو، وقتی در هر لحظه به دور و بر خود نگاه می کنی تا نشانه‌ای از آنانی بیابی که انگار ابدیتی را تداعی می کنند و نامهائی چون پدر، مادر و بستگان را بر خود دارند، و تنها با یک نگاه امنیت زمین را زیرپای خویش حس می کنی و قدم‌هایت را بلندتر و تندتر و محکم‌تر بر زمین میگذاری.

    دوره‌ای دیگر به ایقانی نزدیک میشوی که انگار میدانی چرا در چنین خیابانی میرانی و میدانی که انتهای آن کجاست و چه هدفی ترا به سوی خود می کشاند و آنگاه، چنان سرعت میگیری و اوج که حوادث و پیچ و خم‌ها و رنگها و ... همه و همه تنها اثراتی بسیار ساده بر ذهن تو می گذارند و از تو دور میشوند بدون آنکه خود بدانی که چه مسیر طولانی را با چه سرعتی پشت سر گذاشته‌ای.

    گاه افرادی را می بینی که در بخش‌های از این راه پر پیچ و خم زندگی با تو همراه می گردند یا خود را همراه با آنها مجسم می کنی و گاه در هر پیچ و حادثه‌ای عده‌ای از تو دور میشوند و عده‌ای به تو نزدیک می گردند. هنوز در ذهن تو تجسم از راه، همان راهی است که انگار از همان اولین لحظه حرکت اینگونه بوده و باقی خواهد ماند.

    گاه دستانی را در دستان خود می بینی و شخصی را در آغوش خود و همراهی او را برای رسیدن به انتهای راه مجسم می کنی؛ انتهائی که تنها و تنها ابتدای راه تلقی میگردد و تجسمی است از جائی و فضائی که انگار دیگر نه محاط‌شده در راه خواهی بود و نه انگیزه حیات در قدمهائی تعبیر خواهد شد که در راه از خود بجای می گذاری. همه و همه فضائی خواهد بود بی زمان و بی مکان. و تو آنی را که دستانش را بگرمی در دست می فشاری، همراه خود مجسم می کنی در چنان فضائی و ... باز، دیده بر می بندی به همه آن سایه‌ها، اشیاء. همه آنهائی که در واقع نه سایه که نشانه‌هائی هستند از حیاتی زنده و تو نمی بینی و گذر می کنی بی هیچ نشانه‌ای از هوشیاری.

    گاه ناتوان می مانی از عبور از پیچ‌های مهیب زندگی. آنگاه که تمام هستی خود را ساقط شده می فهمی و دلت میخواهد پیش از آنکه راه به پایان رسد، خود به راه پایان بخشی. میدانی که وقتی نباشی، راه به پایان می رسد. یاد میگیری که ملزومات راه، از تو طلب می کند آهسته‌تر برانی و به گوشه‌های بی نظیری که تا این زمان بی هیچ نشانه‌ای از توجه و علاقه بدانها نگاه کرده‌ای، تماماً مملو از حس زنده و نمودی پر رنگ و نقش و نگار در کنار تو جریان دارند.

    دیگر نه سرعت، نه حرکت، نه رسیدن به آنچه که نامش را هدف نهاده بودی، نه حتی اهمیتی برایت دارد که اساساً در راه باشی. زندگی درست از لحظه‌ای که مفهوم خود بمثابه یک راه را از دست میدهد، کیفیتی دیگر در برابرت میگسترد. آنجاست که همین نگاه به اطراف‌ات، دیدن اشیاء، افراد، نمادهای طبیعت، موجودیت زنده و همه و همه اینها هستند که موضوع و مضمون گذران‌ات را توضیح می دهند.

    برگشت به راه سپری شده امکان ناپذیر است، نگاه به آن راه، تنها تصویری مبهم از پیچ و خم‌ها را و حس و ترس و دلهره و گاه هیجانات گذر ات را نمایان می سازد؛ با نقشی واژگونه که اینبار ترا از دیدن آنچه که در اطراف تو میگذرد، محروم میگرداند.

    توقع اینکه راهی که تو می روی، راهی زیبا و دلنشین است و آنی که دستی به مهربانی در دستت می گذارد و یا نگاهی محبت‌آمیز به تو هدیه می کند، میباید با تو همراه باشد، خطای جبران ناپذیر از چنان درکی است که ندانی، هر کدام از ما راه خودمان را می رویم. تنها آنانی که نه به راه، که به چگونه‌گی راه توجه نشان میدهند، آنها هستند که یکدیگر را باز می یابند و از بودن در کنار هم در هر واحد زمانی و مکانی، حسی دلنشین در خود تجربه می کنند.

    به آنهائی می نگری که از کنار تو میگذرند، با ضربآهنگ پاهای تو همراهی می کنند؛ از خنده شاد و صدائی که در اطراف تو می پیچد لذت می برند؛ آنها تا آن زمانی با تو هستند که تو صدا و نور و رنگ و حرکت و جوشش شور و زندگی را با تمام اجزاء وجودت که " تو " را در خود جا داده حس کنی.

   بدان وقتی در خود فرو می روی و به التماس‌های " تو " ی درون خود گردن گذاشته و در بند توهمات‌اش غرق میشوی، صدا محو میشود، رنگها خود را می بازند، شور و حرکت باز می ایستد و تو مرده‌ای بیش نخواهی بود و راهی نیست که در برابرت گشوده شده باشد.

   اینجاست که تنها صدای باقیمانده که در گوش تو می پیچد و علامتی آنرا به چشمان‌ات می نمایاند همانا کلمه " کات " خواهد بود؛ تو دیگر مرده‌ای!


نوشته شده در ساعت: 12:33 am توسط: فرا - مرزی

نظرشما  


6.3.13
     
نوشته‌هائی پراکنده – 1

  

( این نوشته‌ها هیچ ترتیب زمانی و عددی را تداعی نمی کند جز، تبعیت از مفهومی که بعنوان اعداد اول و یا اعداد ویژه نامیده میشوند! وجود چنین نوشته‌هائی همانقدر حادثه هستند و همانقدر در تبعیت از حال و روز نگارنده که خواسته باشند نقشی هم ایفا نمایند! )

 

   شرطی شدن نسبت به مفهومی که کلمه در ذهن شکل میدهد و یا آنرا تداعی می کند، یکی از فجایع عظیم جامعه بشری است. از آنجائی که ما انسانها و بالاخص در این دوره زندگی جمعی که روی زمین جاری است و ما هم مثلاً بعنوان بهره‌وران اکسیپزن هوا در آن سهم داریم -" و انگار نه بیشتر! -" بشدت با چنین معضلی عجین شده و سعی داریم تمامی اجزاء روح و روان خود و بطور کلی همه اشکال و نمود حیات را با کلمه و مفاهیم توضیح و تشریح کنیم، در عمل با معضلات و مشکلات عدیده‌ای مواجه می شویم. در مناسبات دوستانه و رفیقانه و عشقی و شهروندی و اجتماعی و بسیاری دیگر مدام با تعابیر و معانی متفاوت آنچنان دست به گریبان میشویم که انگار هر کدام از ما روی فرکانس معینی از رادیو داریم صحبت می کنیم و همه این امواج بصورت موازی از کنار یکدیگر می گذرند و هیچ تقاطعی ایجاد نمی کند و اگر هم به گوش میرسد، معانی کاملاً شخصی‌شده و منحصر به فردی را تداعی می کند.

   یک وجه دیگر فاجعه حیات امروزین ما تبعیت بی قید و شرط ما به روایت‌ها و تأثیرات آن بر روح و روان ماست. اخبار و نمایش خبری علیرغم نمای ظاهری و تصویر مجعولی که برای خود ایجاد می کند، نمایشی است بشدت پولساز و به همین دلیل یکی از ارکان جدی ساختارهای قدرت و حکومت و بطور کلی حفظ وضعیت موجود را به عهده گرفته است. در زندگی روزمره ما نقش و تأثیر گفته‌ها و شنیده‌ها و دیده‌هایمان که بصورت مستقیم و یا غیرمستقیم به چشم و گوش ما می رسد، آنچنان قدرتمند هست که ما بطور مداوم تحت تأثیر این یا آن خبر و نشانه و غیره، واکنش نشان می دهیم. گاه حتی فراموش می کنیم که تنها یک لحظه و صرفاً یک لحظه مکث کنیم و منبع خبر مورد نظر را هم شناسائی نماییم. سالهای سال پیشتر از این وجود رابطه جنسی و روابط عشقی و عاطفی بین کلینتون و مونیکا لووینسکی موضوع فکر و ذکر و اندیشه افراد زیادی شده بود. خبر و ساختارهائی که آنرا بفروش می رسانند و بطور کلی سلطه قدرتهای انحصاری رسانه‌ای در جهان آنچنان پیچیده و قدرتمند و گاه در چنان گستره‌ای به تأثیرگذاری، ساخت و ساز افکار عمومی مشغول میشود که براحتی نمیتوان فهمید که از کدام سو ضربه کاری بر ما وارد شده است. انعکاس تخیل آزاد در عرصه ادبیات، تاریخ، هنر و غیره که روزگاری فعالیتی فردی محسوب میشد، حال در ترکیبی پیچیده به مراکزی مالی بدل شده‌اند و با ساخت و ساز فیلم و تحقیق و برپائی فستیوال‌ها و غیره چنان جائی در زندگی روزمره پیدا کرده‌اند که حتی بحث درباره نقش و نفی آنها نیز، بازی در زمین رقیب معنی خواهد داد.

   هرکدام از ما از جدی‌ترین‌های ما نسبت به حیات و ممات و روزمره‌هایمان تا لاقیدترین‌ها همه و همه موضوع فکرهایمان را با استفاده و بنحوی با قرارگرفتن در معرض تهاجم جریان‌های اصلی رسانه‌ای در جهان تعیین می کنیم و با سبک و سنگین کردن داده‌ها -" که همانها را هم با کمک همان رسانه‌ها جمع‌آوری کرده ایم -" به ارزیابی آنها می نشینیم و ... درست مثل سگ مورد آزمایش پاولوف واکنش‌هایمان آنچنان شرطی خواهد بود که آب از لب و لوچه‌مان سرریز می کند وقتی زنگ خاصی به صدا در می آید. یک نگاه به لحظاتی که زندگی ما طی می کند، نشان میدهد که چه میزان کنش‌ها و واکنش‌های ما تحت‌تأثیر چنان مکانیسمی از یک سو، و از سوی دیگر واکنش شرطی نسبت به مفاهیمی است که کلمه در ذهنمان می سازد. ما سالهاست که دیگر موجودیت طبیعی‌مان را تداعی نمی کنیم؛ موجوداتی شده‌ایم که از جنینی‌ترین بخش‌های هستی و حیاتمان تا آخرین نفس‌ها یک واحد، یک شماره، یک تصویر تک‌بعدی و حتی یک سایه از حیاتی هستیم که مثلاً قرار بوده نقش و حرکات دیگری را بعنوان انسان بازی کنیم!


نوشته شده در ساعت: 09:21 am توسط: فرا - مرزی

نظرشما  


12.11.08
     
تغییر در روان انسان، تنها انقلاب واقعی

  

 

۹

 

تصور نکن که مراقبه ادامه تجربه است و يا در گستره عملی تجربه جای دارد. در تجربه هميشه تأکيدی نهفته که در پيوند با گذشته قرار دارد. مراقبه بعبارتی همان عمل‌نکردن است، که خود پايانی به تمامی تجارب ميباشد. عملی که بر مبنای تجربه بروز ميکند، ريشه در گذشته دارد و بناچار در پيوند با زمان قرار ميگيرد و به عملی منجر ميشود که در واقع امر عمل نيست و بنابراين زمينه‌ساز بی‌نظمی خواهد شد. مراقبه يک بی‌عملی کاملی است که از ذهنی خالی _ و بجای خود شفاف _ ناشی ميشود، ذهنی که خود مستقيماً مينگرد و بهيچ‌وجه نگرش خود را با اثر و نشانه گذشته در نمی آميزد. اين چنين عملی پاسخ به يک چالش و يا يک وضعيت نيست، بلکه عملی است که مستقيماً با شرائط پيش‌روی خود در تماس خواهد بود، که بدينسان از هيچ دوگانگی برخوردار نيست. مراقبه تخليه خود از تجارب است، از چيزی که آگاهانه و يا ناخودآگاه در پيوند و ارتباط با زمان قرار گرفته و تداوم مييابد، و بهمين‌دليل مراقبه خود را با حالات مشخصی که روزمره بروز ميکند، وابسته نمي نماید. حالتی است که از همان صبح زود تا شامگاه عملکرد دارد _ يک بيداری و هوشياری زنده بدون اينکه شخص بيداری مطرح باشد. بهمين‌دليل بين مراقبه و زندگی روزمره نميتوان تفکيکی قائل شد، و يا بين يک زندگی مذهبی و يک زندگی دنيوی. اين گونه جدائی‌ها زمانی مطرح میشوند که صحبت از مراقبه‌کننده‌ای در میان باشد که خود در پيوند با زمان قرار ميگيرد. از چنين تفکيکی است که بی‌نظمی شکل ميگيرد، اندوه و سردرگمی با جان آن عجين ميشود، و اين همان وضعيتی است که تمامی عرصه‌های حيات اجتماع امروزی را در بر گرفته است.

مراقبه با اين اوصاف امری فردی نيست، و يا حتی امری جمعی؛ حالتی است که فرای هردوی اينها قرار دارد، و بنابراين هردوی آنها را در بر ميگيرد. اين نمود عشق است: مراقبه همانند ثمره عشق است.

ادامه ...


نوشته شده در ساعت: 05:11 pm توسط: فرا - مرزی

نظرشما  


     
تغییر در روان انسان، تنها انقلاب واقعی

  

۸


مراقبه مانند سخت کارکردن است. مراقبه به عاليترين شکلی از ديسپلين تکيه دارد _ نه اينکه از طرحی تبعيت کند، يا به تقابلی اشاره داشته باشد، يا گوش‌بفرمان‌بودن را تحمیل کند؛ بلکه نوعی از نظم و ترتيب در آن عملکرد دارد که متأثر از هوشياری مداوم موجوديت مييابد، و نه تنها در عرصه‌ها و نمودهای بيرونی شما، بلکه نقشی جدی در درون شما نيز ايفا ميکند. بنابراين مراقبه گوشه‌گيری نيست، بلکه نمود عمل‌کردن در زندگی روزمره ميباشد؛ نمودی از همگرايی و همکاری، که نيازمند حساسيت و بصيرت همه‌جانبه‌ايست. بدون مبنايی کامل از يک نيروی همه‌جانبه، مراقبه همانند گريزی خواهد بود که فاقد کمترين ارزشی است. يک زندگی منظم برابر با همانی نيست که بصورت دنباله‌روی از معيارها و ارزشهای عام در جامعه پيش ميرود؛ بلکه در حالتی همچون رها‌بودن از حسادت، حسرت، حرص و آز و اشتياق به سلطه‌گری و تمايل به قدرت خود را مينماياند _ هر يک از چنين حالاتی به آسانی زمينه‌ساز دشمنيها خواهد شد. رهايی از همه اينها براساس تمايل و اشتياق پيش نمی رود، بلکه با شکل‌گيری حالتی از دانايی است که تحت‌تاثير خودآگاهی بدست ميآيد. بدون آگاهی از هر عملی که يک فرد انجام ميدهد، انجام عملی همچون مراقبه جز يک شوخی مسخره و يا صرفاً ارضاء تمايلات ذهنی خود، چيز ديگری نخواهد بود و در چنين حالتی مراقبه فاقد کمترين ارزشی است.

ادامه ...


نوشته شده در ساعت: 04:33 pm توسط: فرا - مرزی

نظرشما  


     
تغییر در روان انسان، تنها انقلاب واقعی

  


۷


انديشه نه تنها قادر نيست تماميت هستی را درک نمايد، بلکه از فورموله‌کردن آن نيز عاجز ميباشد. آنچه را نيز فورموله ميکند، نظرات مرزبندی‌شده خود را نيز بدان می افزايد. مراقبه نميتواند در چنين فضای مرزبندی‌شده‌ای عملکرد داشته باشد. انديشه همواره در خطی افقی پيش ميرود. اما انديشيدن ناشی از مراقبه هيچ افقی نمی شناسد. ذهنی که در محدوده‌ای مرزبندی‌شده قرار گيرد قادر نخواهد بود به وضعيتی بی حد و قياس وارد شود، حتی قادر نيست که جای چيزی مرزبندی‌شده را با حالتی بی حد و مرز تعويض نمايد. يکی ميبايد کاملاً محو گردد، تا حالت ديگر بروز کند. مراقبه عامل گشايش بسوی آن فضايی خواهد بود که غيرقابل تصور و غيرقابل تجسم ميباشد. انديشه هسته آن چيزی ميشود که در آن فضايی برای يک ايده شکل ميگيرد، و چنين فضايی تنها در محدوده ايده‌هاست که ميتواند گسترش يابد. اما چنين گسترشی، حتی در هر فرم و شکلی نيز، هيچگاه آن فضايی نخواهد بود که فاقد هرگونه هسته و مرکزی ميباشد. مراقبه به مفهوم ادراک آن هسته‌ها و فراروئی از آن مرزهاست. سکوت و فضا همواره در يک راستا قرار ميگيرند. نامتناهی‌بودن سکوت در واقع امر همان بی حد و مرز بودن ذهن ميباشد؛ جايی که هيچ مرکزی در آن موجوديت ندارد. مشاهده چنين فضايی و يا اينچنين سکوتی، نميتواند همان انديشيدن باشد. انديشه در بهترين حالت ميتواند ثمرات خودش را مورد مشاهده قرار داده و بازشناسی آنها محدود بوده و خود نمود مرزهايش ميباشد.

ادامه ...


نوشته شده در ساعت: 03:43 pm توسط: فرا - مرزی

نظرشما  


31.10.08
     
تغییر در روان انسان، تنها انقلاب واقعی

  


۶


زماني‌که در حالت مراقبه قرار ميگيری، بدان که آن مراقبه نخواهد بود. زماني‌که برای انجام عملی خوب و مناسب تلاش نمايی، اين کار هيچگاه زمينه‌ساز شکوفائی خوبی در تو نخواهد شد. زماني‌که در اين انديشه باشی که فروتنی پيشه کنی، از همان زمان فروتنی محو و ناپديد ميگردد. مراقبه همانند نسيمی است که اگر پنجره را بگشايی، وارد ميشود؛ اما اگر اين بازکردن با تصميم و برنامه صورت گيرد، چنین نسيمی هيچگاه همچون نمادی از حقيقت نخواهد وزيد.

مراقبه شيوه‌ای برای انديشيدن و يا متأثر از انديشيدن نيست، چون انديشه حيله‌گر است، آنهم با تمامی امکاناتی که برای منحرف‌کردن و فريب خود در اختيار دارد، و بدينسان متيواند راه مراقبه را منحرف گرداند. حتی بدتر از آن خود را بعنوان عشق قابل دستيابی جلوه ميدهد.

 ادامه ...


نوشته شده در ساعت: 04:07 pm توسط: فرا - مرزی

نظرشما  


Next Page